تبليغاتX
دختر تنها
دل دیونه من هنوز در اشتباه اگر چه مهربونه ولی غرق گناه دل من آروم نداره به چشمام زاری میده
امروز دلم خیلی گرفته نمی دونم چیکار کنم با دوستم از خیابون رد میشدم با خودم می گفتم اگه خودمو بکشم تو خیابون راحت میشم از این زندگی از این تنهایی دلمو غم زده دارم دیوونه میشم خدا تو تنهام نذار نمی خوام بیشتر از این تحقیر بشم ولی امیدمو از دست نمیدم اون بالا یکی هست که صدامو میشنوه خدااااااااااااااااااااااااااااااااا دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط mahtab | 

شعر یکی از اهنگ های حضرت داریوش رو براتون گذاشتم به نام

 

مهمون ناخونده که یکی از اهنگ های فوق العاده قشنگه داریوشه ...فدای داریوش

 

 

غم اومده خونه ی من انگشت بردر میزنه

                                 مهمون ناخونده ی من هر شب به من سر میزنه

 

 این غمه که در میزنه دلم براش پر میزنه

                                مهمون نا خونده ی من هر شب به من سر میزنه

 

 زنگی زندون منه بعد از خدا گواه من چشم های گریونه منه

                               ای غم بیا ای غم بیا خوش اومدی خونه ی من

 

 یه وقت نشه حوس کنی بری از دیاره من

                            ..دل کوچکش جای تو نیست خونه ی تو دله منه

 

جای تو ای غم همیشه در قلب و مفحل منه

                              ای غم بیا ای غم بیا خوش اومدی خونه ی

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 9:35 قبل از ظهر  توسط mahtab | 
می دانم که می آید و امروز را با دیدی باز می نگرم...چرا که از کور کورانه زندگی کردن خسته ام...تا زمانی که چشمهایم بسته است همه به قصد فریبم پا پیش می گذارند و در گوشم زمزمه ای از عشق می کنند و من که هیچ نمی بینم و فقط گوش می سپارم به راحتی آلت دست این و آن می شوم... اما اکنون می خواهم گوشهایی بسته و چشمانی باز داشته باشم... با چشمانی باز به دنبال آن شاهزاده سوار بر اسب سپید می گردم...می دانم که می آید...هر چند دیر...اما روزی خواهد آمد...شاید اگر کمی دیر کرده به خاطر آن اسب سپید است...شاید برای مدتی در گوشه ای سکنی گزیده تا آن اسب بیچاره نفسی تازه کند و این بار بهتر و با سرعت هر چه تمامتر بتازد... می دانم که می آید... و آن روز که از راه رسد پای کوبان به اسقبالش خواهم رفت... و او ...با خنده ای زیبا که بر صورتش نقش بسته از آن رخش پایین می آید. دستان سرد مرا در دستان گرمش می گیرد. به چشمان سالها منتظرم چشم می دوزد و من...محو تماشای او... هر دو روی زمین زانو می زنیم...و آن هنگام است که سوگند یاد می کنیم تا ابد به هم تعلق داشته باشیم و زنجیری بافته شده از عشق حقیقی را به قلبهایمان پیوند می زنیم تا هیچ احدی و هیچ حادثه ای قادر به پاره کردنش نباشد.... می دانم که می آید......
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط mahtab | 

نه می توانم خود را از تو پس بگیرم ،

نه تو را پس بدهم

تو مرا گرفته ای یا من تورا،

نمی دانم

ولی می دانم عاشق همیم

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط mahtab | 

کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگین نمی بستیم که وسط راه آنرا به زمین

بیاندازیم وراه را بدون آن ادامه بدهیم

زندگی بدون عشق اینقدرخالیست که بعضی مواقع حتی زودتر از سکوت


 می شکند 

وتو ای کاش مرا می فهمیدی 

اماحالا که می روی قرارمیان ماهیچ ؛ ولی بگو به چه بهانه می روی

i1y0ui88iv98ol8kkh8y.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط mahtab | 

 

 

مرا اینگونه باور کن...


کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته...


خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟!


نمی دانم مرا ایا گناهی هست..؟


که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟


مرا اینگونه باور کن....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط mahtab | 
قصه اینجوری شروع شد من و چشمات و ترانه

تو رو خواستن تا همیشه گریه و اشک شبانه

تو میدونی تا همیشه من به یاد تو میمونم

هر چی که ترانه دارم واسه ی چشات میخونم

واسه داشتن دستات لحظه هام پر از بهونه است

دیدن صورت ماهت یه خیال عاشقونه است

بی تو من هیچی ندارم پیش چشمات کم میارم

اگه تو بخوای میمیرم جون به دستات میسپارم

لحظه هامو با حضورت عاشق و ترانه خون کن

با نگاه پاک و معصوم دل سردم را نشون کن

تو مثل اب و نفس باش واسه این عاشق مجنون

رو تن این خاک تشنه تو ببار همیشه بارون

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط mahtab | 

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم

من فقط ناراحت ميشم.گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا

من به خيلي ها فكر مي كنم.گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا ت

Look into my eyes - you will see

در چشمانم نگاه کن، خواهی دید

What you mean to me

که برایم چه معنی داری

Search your heart - search your soul

در آن به دنبال قلبت بگرد، به دنبال روحت باش

And when you find me there, you'll search no more

و وقتی من را آنجا یافتی، دیگر به دنبال چیزی نخواهی گشت

Don't tell me it's not worth tryin' for

به من نگو که این کار ارزشی ندارد

You can't tell me it's not worth dyin' for

نمیتوانی به من بگویی که حتی فایده ای ندارد که برایت بمیرم

You know it's true

میدانی که حقیقت دارد

Everything I do - I do it for you

هر کاری که می کنم، فقط بخاطر توست

Look into your heart - you will find

به درون قلبت بنگر، خواهی فهمید

There's nothin' there to hide

که در آن چیزی برای پنهان کردن نداری

Take me as I am - take my life

من را همینطور که هستم بخواه، زندگیم را از من بگیر

I would give it all - I would sacrifice

تمامش را به تو خواهم داد، خودم را برایت قربانی خواهم کرد

Don't tell me it's not worth fightin' for

به من نگو که تلاشم دیگر فایده ای ندارد

I can't help it - there's nothin' I want more

نمی توانم آن را به خودم بقبولانم، چیز دیگری از تو نمی خواهم

Ya know it's true

می دانی که حقیقت دارد

Everything I do - I do it for you

هر کاری که می کنم، فقط بخاطر توست

There's no love - like your love

هیچ عشقی مانند عشق تو وجود ندارد

And no other - could give more love

و هیچ کس دیگری نمی توانست من را بیشتر از تو عاشق کند

There's nowhere - unless you're there

جایی که تو آنجا نباشی برایم معنی ندارد

All the time - all the way

همینطور زمانها، همینطور راه ها

Oh - you can't tell me it's not worth tryin' for

آه، نمی توانی به من بگویی که این کار هیچ ارزشی ندارد

I can't help it - there's nothin' I want more

نمی توانم آن را به خودم بقبولانم، چیز دیگری از تو نمی خواهم

Yeah, I would fight for you - I'd lie for you

آری، برایت خواهم جنگید، منتظرت خواهم ماند

Walk the wire for you

"برای رسیدن به تو حتی حاظرم" از روی یک سیم نازک هم عبور کنم،

 yeah, I'd die for you

آری برایت خواهم مرد

Ya know it's true

آری، می دانی که این حقیقت دارد

Everything I do - I do it for you

هر کاری که می کنم، فقط بخاطر توستو قلبم جا

داري.گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با

يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.گفتي ... ، گفتم... .حالا

فكر كردي فرق ما كجا بود؟

فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط mahtab | 

یک روز با خدا :

اول صبحه خورشید تازه داره از تور پشت پنجره سرک می کشه هوا از اون آبی سفید های قشنگیه که آدم می خواد توش نفس بکشه از رختخواب که می زنم بیرون هوای سرد، عاشقانه بغلم می کنه پر می شم از حجم یخ زده صبح پا به ماه از دیدن این همه زیبایی آرامشی روحم رو فرا می گیره با اینکه جسمم نیمه خوابه یادآرزوهای شیرینم می افتم  امید عجیبی تو دلم دارم ، هیچ چیزی جز آینده زیبا نمی بینم ، یاد کسایی می افتم که دوسشون دارم ، یاد موفقیتهای گذشتم ، یاد روزایه شیرینی که گذروندم یاد اونی که اون بالاس می افتم یاد ... پر می شم خودم رو ول می کنم رو تخت انگار که مردم تنها چیزی که می بینم بهشته

 

یک روز بی خدا :

اول صبحه خورشید تازه بیدار شده انگار، داره خمیازه می کشه. هوا هنوز یادش نیومده که آبیه آبیه نفس کشیدن برام سنگینه از رختخواب که می زنم بیرون، هوای سرد مثل بختک می افته به جونم. تنم منقبض می شه از برخورد با حجم یخ زده صبح پا به ماه یاد بدبختیام می افتم ، امیدی تو دلم ندارم ، هیچ چیزی جز آینده سیاهم نمی بینم ، یاد کسایی می افتم که از دستشون دادم ، یاد شکستایه گذشتم ، یاد روزایی تلخی که گذروندم ، یاد ...  تهی می شم خودم رو ول می کنم رو تخت انگار مردم اما این بار چی رو می بینم ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط mahtab | 
Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 0:29 قبل از ظهر  توسط mahtab | 
اگه فکر ميکني که رفتنت باعث شکستنم ميشه ؛ اگه فکرميکني که بعد ازرفتنت اشک ميريزم ؛ اگه فکرميکني که بانبودنت لحظه هام خالي ميشن؛ اگه فکرميکني که هرلحظه دلم برات تنگ ميشه؛ اگه فکرميگني که بي توميميرم؛ درست فکرميکني تو که ميدوني نبودنت رو تاب نميارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون

 

ديشب تو فكر تو بودم كه يه قطره اشك از چشام جاري شد ... از اشك پرسيدم چرا اومدي ؟ گفت : آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست

 

دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هم جدا مي شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط mahtab | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط mahtab | 

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد. خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.

شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.

يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.

يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.

در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد

وبه خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.

تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد.

تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي

و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.

زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:17 قبل از ظهر  توسط mahtab | 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی

در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ

یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*

*ـــــــــــــــــــــــــــــ*

*ــــــــــــــــ*

*ــــــ*

*


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:23 قبل از ظهر  توسط mahtab | 

چگونه مي‌توانم در مورد بقيه اظهار نظر كنم ! ؟    

من از حال و روز خود بيخبرم !    

به كسي چيزي نگين !    

بالاخره خودم هم نفهميدم عاقلم، عاشقم ، ديوانه‌ام ، درويشم يا ....   

دوستي مي‌گفت ، حقه بازي بيش نيستي !   

شايد حق با اوست ! ؟   

راه را در كوچه پس كوچه‌هاي اصطلاحات و الفاظ گم كرده‌ام !   

براي خود قيافه‌اي ساخته‌ام كه فلان عارف نامي بگردش نمي‌رسد !   

ولي به عمل بنگريم ، از گربه‌ها هم خجالت مي‌كشم ؟ !   

من بايد در خودم گم مي‌شدم اما خودم گم شدم !  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:18 قبل از ظهر  توسط mahtab |